فريدون بن احمد سپهسالار

19

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

بيدار شد انديشيد كه فردا نيز تفحص كنيم و در شب روانه شويم و باز به خفت و باز مولانا را ديد كه عصائى در بن تخت زده ، بالا بر تخت مىآمد و بر سينه‌اش مىزد ، كه چه خفته‌اى ؟ چنان كه چون بيدار شد از هيبت آن حال مىلرزيد . ياران را بيدار كرد و گفت : زود اسبان را زين كنيد و مركب خود را بدست خود زين كرد و روان گشتند . چون آخر شب شد خوارزمشاه فرمود كه چند امير در حوالى خيام ايشان مترصد باشند ، تا امروز تفحص افعال ايشان تقديم داريم . چون به حكم اشارت قيام نمودند و نزديك صبح شد چندانكه تجسس كردند از ايشان اثرى نديدند . چون در خيمه درآمدند خالى بود . فى الحال سلطان را اعلام كردند . سلطان جمعى كثير را در عقب فرستاد و چون روز شد خودش با تمامت لشكر سوار شد . چون سلطان علاء الدين ديد كه جمعى متعاقب مىآيند بتعجيل تمام عنان‌ريزان 32 شدند ، تا آخر روز به لشكر خويش پيوست . آن جمع چون ديدند كه ملحق شد بازگشتند . سلطان علاء الدين لشكر خويش « 1 » را نوازشها فرمود و مستظهر گردانيد و در پاى چمن ارزنجان موضع جنگ را ديده بود . لشكر را در آن حدود نزول داد . روز ديگر خوارزميان آنجا رسيدند . روز سويم طلايهء هر دو فريق را با همديگر اتفاق جنگ شد و نصرت خوارزميان را بود . روز چهارم همچنين طلايه جنگ كردند . نصرت روميان را بود . روز پنجم از طرفين لشكرها بياراستند و ميمنه و ميسره را به مردان كار ديده سپردند . از آواز

--> ( 1 ) خ ل : خود .